یه دنیا حسرت این روزا حالم خیلی بده یادش بخیر روزایی که با صدای بلند میخندیدم با بچه ها شوخی میکردم شاد بودم متنفرم از عشق دروغ متنفرم از دوس داشتن اجباری از این که احساست یه چیز دیگه بگه زبونت یه چیز دیگه ذهنت یه چیز دیگه بگه دستات یه چیز دیگه تایپ کنن......همیشه فک میکردم هر کی میگه عاشقم دروغ میگه دوس داشتن دروغه عشق دروغه این لیلی و مجنون این شیرین و فرهاد همه افسانست اصلا مگه میشه این جوری بود.......دیدین هیچ کس حاضر نیست غرورش بشکنه ولی اجازه بدین غرورتون بشکنه چون اون موقع زندگی خیلی راحت میشه خیلی راحت .....دیدین ادم وقتی یکی رو دوست داره میاد از ادم یه سوالی میپرسه چه حس خوبی داره منم تازگی ها فهمیدم ای بابا یه لحظه الکی خوشحال شدم....... اونی رو که باید میداشتم الان مال یکی دیگست....قلب و روح و احساسش مال اونه .....آه ..روزایی که تو بی خیالی سیر میکردم یادش بخیر......کاش هیچ وقت نمی دیدمش کاش دو دستی محکم میگرفتمش کاش همون روزا بهش التماس میکردم با من بمونه ....کاش غلط می کردم نگاش نمیکردم نمیدیدمش ....از اون موقع که دیدمش هیچ وقت از ذهنم بیرون نرفته همش به اون فک میکنم ......اه اه اه اه دست از سرم بردار فکر احمقانه ....به قول یه نفر زندگی همینه این نیز بگذرد زندگی تجربه ی شکست هاست ........حداقل خوشحالم از این که دیگه دوس ندارم به هیچ دختری نگاه کنم ...نمی دونم خوشحال باشم یا ناراحت ..کلا مث این که دیوونه شدم....باز حداقل یه انگیزه برا زندگی کردن پیدا کردم....الان که مال یکی دیگست نمیخوام دعا کنم از هم جدا شن.. یا با هم قهر کنن یا دعواشون بشه .......دعا میکنم تا زودتر قهرشون به اشتی تبدیل شه تا من این وسط هیزم کش جهنم نباشم...خوب همدیگرو دوس داشته باشن ..درسته من خیلی ناراحت میشم وقتی این حرفارو میزنم ولی اگه عکس این حرفارو بزنم اون موقع از خودم بدم میاد....... شاید من هم مث داداش محمد رضا وبمو حذف کنم مث اون یه وب دیگه برا خودم درست کنم حرفای دلمو اونجا بنویسم تا فک نکنین دارم از آب گل آلود ماهی میگیرم ........ محبوبم از غم توست گل من روضه و رضوان تو مارا جا نیست گل من منزل و اوای تو مارا جا نیست اگر از روز ازل زاده و بیمار توام فراق از تو برام جز غم اتش زا نیست می خوام داستان زندگی خودم رو بنویسم م مجید ۲۲ سالمه میخوام بگم من خیلی مغرور بودم و به این غرورم افتخار می کردم تا اینکه ...........سال اخر دبیرستان بودم و هر روز صبح باید میرفتم یه خیابون بالا تر و منتظر سرویس مدرسه میموندم و هر روز یه دختری بود که اونم مثل من منتظر میموند و من هیچ موقع نگاهش نمیکردم اما یه روز سرد زمستونی که برف زیادی اومده بود هر دو توی همون خیابون منتظر سرویس بودیم که موبایل دختره زنگ زد چند لحظه صحبت کرد و اومد طرف من و گفت اقا ببخشید مدرسه ها امروز تعطیله منتظر نشین نمیان گفتم مرسی که اطلاع دادین من چشماشو دیدم صداشو شنیدم وقتی گفتم مرسی که اطلاع دادین لبخندشو دیدم حالا هر روز و هر شب به این فکر میکنم که چه جوری باهاش رابطه برقرار کنم ...فردا شمارمو رو کاغذ مینویسم بهش میدم....نه اگه نگیره من میمیرم بهتره برم بهش بگم من بهت علاقه دارم ببینم چی میگه ....نه روم نمیشه میرم دنبالش خونشونو پیداکردم به خونشون زنگ میزنم پشت تلفن بهش میگم.....بازم نه اگه یکی دیگه برداشت چی کار کنم دی.... بهمن......اسفند ....فروردین ....۲۵روز ندیدمش خیلی حالم بده نکنه دوس پسر داره نکنه ازدواج کرده.........روزایی که میرفتم میدیدمش پاهام میلرزید قلبم از دهنم میومد بیرون ولی اون نگام نمی کرد ..............سلام ببخشید موبایلم خونه جا مونده میتونم با موبایلتون به مادرم زنگ بزنم بله بفرمایین من که موبایلم تو کوله پشتیمه به خودم زنگ زدم نه به مادرم حالا شمارتو دارم برات پیام میفرستم هزارتا نوشتم پاک کردم نوشتم پاک کردم تک زنگ زدم یه ساعت بعد پیام اومد شما؟ ....من چهار ماهه که میخوام بگم بهت علاقه دارم ولی نمیتونم......... من از اون دخترا نیستم دیگه به من زنگ نزنید .......من همونی هستم که یک ساله با هم کنار خیابون شریعتی منتظر سرویسامون میمونیم{اگه بد شد دیگه. دیگه اونجا منتظر نمیمونم}.........دیگه مسیج نیومد یه ساعت دو ساعت خدایا چی کار کنم .شب ساعت۱۱....راس گفتی تو همون پسره ای؟.....اره به خدا همونم.......شمارمواز کجا اوردی؟.......یادته موبایلتو گرفتم........خیلی زرنگی تواز من خوشت میاد؟.......اره خیلی زیاد......چرا از من خوشت میاد؟.....صدات لبخندت چشمات و..........دیگه جواب نداد فردا با تاکسی رفتم بعد از ظهر مسیج اومد امروز نیومدی جواب دادم ترسیدم به پدر ومادرت گفته باشی ........زنگ بزن حرف بزنیم.......دوستیمون از این جا شروع شد ....هر دومون دانشجو شدیم دو ماه میریم دانشگاه من تو کلاس به هیچ دختری نگاه نمیکنم ...میخوام بهش زنگ بزنم مسیج میفرستم ......اگه میتونی حرف بزنی زنگ بزنم ....منتظرم پیام برسه ولی نرسید هیچ وقت نرسید چون زنگ زدم گوشیش خاموش بود چون بهم خیانت کرد چون هیچ وقت از ته دلش نگفت دوست دارم چون همه ی شب هایی که با هم حرف میزدیم همه ی خنده هامون حرفامون یادش رفت خیلی راحت یادش رفت....چون همکلاسیش رو به من ترجیح داد ....الان سه ساله دانشجوییم ومن........................ خیلی تنهام يکي بود يکي نبود هوا سردست ... من از عشق لبریزم چنان گرمم ... چنان با یاد تو در خویش سر گرمم ....که رفت روزها و لحظه ها از خاطرم رفته ست!هوا سردست اما من ... به شور و شوق دلگرمم چه فرقی می کند فصل بهاران یا زمستان است!تو را هر شب درون خواب میبینم تمام دسته های نرگس دی ماه را در راه میچینمو وقتی از میان کوچه میآیی ...و وقتی قامتت را در زلال اشک میبینم ...به خود آرام میگویم :دوباره خواب میبینم!دوباره وعدهی دیدارمان در خواب شب باشد بیا... من دسته های نرگس دی ماه را در راه می چینم !! دختري بود نابينا دلداده به ديدنش آمد

![]()
![]()
![]()
![]()
يه پسر بود که زندگي ساده و معمولي داشت
اصلا نميدونست عشق چيه عاشق به کي ميگن
تا حالا هم هيچکس رو بيشتر از خودش دوست نداشته بود
و هرکي رو هم که ميديد داره به خاطر عشقش گريه ميکنه بهش ميخنديد
هرکي که ميومد بهش ميگفت من يکي رو دوست دارم بهش ميگفت دوست داشتن و عاشقي
مال تو کتاب ها و فيلم هاست....
روز ها گذشت و گذشت تا اينکه يه شب سرد زمستوني
توي يه خيابون خلوت و تاريک
داشت واسه خودش راه ميرفت که
يه دختري اومد و از کنارش رد شد
پسر قصه ما وقتي که دختره رو ديد دلش ريخت و حالش يه جوري شد
انگار که اين دختره رو يه عمر ميشناخته
حالش خراب شد
اومد بره دنبال دختره ولي نتونست
مونده بود سر دو راهي
تا اينکه دختره ازش دور شد و رفت
اون هم همينجوري واسه خودش با اون حال خراب راه افتاد تو خيابون
اينقدر رفت و رفت و رفت
تا اينکه به خودش اومد و ديد که رو زمين پر از برفه
رفتش تو خونه و اون شب خوابش نبرد
همش به دختره فکر ميکرد
بعضي موقع ها هم يه نم اشکي تو چشاش جمع مي شد
چند روز از اون ماجرا گذشت و پسره همون جوري بود
تا اينکه باز دوباره دختره رو ديد
دوباره دلش يه دفعه ريخت
ولي اين دفعه رفت دنبال دختره و شروع کرد باهاش راه رفتن و حرف زدن
توي يه شب سرد همين جور راه ميرفتن و پسره فقط حرف ميزد
دختره هيچي نميگفت
تا اينکه رسيدن به يه جايي که دختره بايد از پسره جدا ميشد
بالاخره دختره حرف زد و خداحافظي کرد
پسره براي اولين توي عمرش به دختره گفت دوست دارم
دختره هم يه خنده کوچيک کرد و رفت
پسره نفهميد که معني اون خنده چي بود
ولي پيش خودش فکر کرد که حتما دختره خوشش اومد
اون شب ديگه حال پسره خراب نبود
چند روز گذشت
تا اينکه دختره به پسر جواب داد
و تقاضاي دوستي پسره رو قبول کرد
پسره اون شب از خوشحاليش نميدونست چيکار کنه
از فردا اون روز بيرون رفتن پسره و دختره با هم شروع شد
اولش هر جفتشون خيلي خوشحال بودن که با هم ميرن بيرون
وقتي که ميرفتن بيرون فکر هيچ چيز جز خودشون رو نمي کردن
توي اون يه ساعتي که با هم بيرون بودن اندازه يه عمر بهشون خوش ميگذشت
پسره هرکاري ميکرد که دختره يه لبخند بزنه
همينجوري چند وقت با هم بودن
پسره اصلا نمي فهميد که روز هاش چه جوري ميگذره
اگه يه روز پسره دختره رو نميديد اون روزش شب نميشد
اگه يه روز صداش رو نميشنيد اون روز دلش ميگرفت و گريه ميکرد
يه چند وقتي گذشت
با هم ديگه خيلي خوب و راحت شده بودن
تا اين که روز هاي بد رسيد
روزگار نتونست خوشي پسره رو ببينه
به خاطر همين دختره رو يه کم عوض کرد
دختره ديگه مثل قبل نبود
ديگه مثل قبل تا پسره بهش ميگفت بريم بيرون نميومد
و کلي بهونه مياورد
ديگه هر سري پسره زنگ ميزد به دختره
دختره ديگه مثل قبل باهاش خوب و مهربون حرف نميزد
و همش دوست داشت که تلفن رو قطع کنه
از اونجا شد که پسره فهميد عشق چيه
و از اون روز به بعد کم کم گريه اومد به سراغش
دختره يه روز خوب بود يه روز بد بود با پسره
ديگه اون دختر اولي قصه نبود
پسره نميدونست که برا چي دختره عوض شده
يه چند وقتي همينجوري گذشت تا اينکه پسره
يه سري زنگ زد به دختره
ولي دختره ديگه تلفن رو جواب نداد
هرچقدر زنگ زد دختره جواب نميداد
همينجوري چند روز پسره همش زنگ ميزد ولي دختره جواب نميداد
يه سري هم که زنگ زد پسره گوشي رو دختره داد به يه مرده تا جواب بده
پسره وقتي اينکار رو ديد ديگه نتونست طاغت بياره
همونجا وسط خيابون زد زير گريه
طوري که نگاه همه به طرفش جلب شد
همونجور با چشم گريون اومد خونه
و رفت توي اتاقش و در رو بست
يه روز تموم تو اتاقش بود و گريه ميکرد و در رو روي هيچکس باز نميکرد
تا اينکه بالاخره اومد بيرون از اتاق
اومد بيرون و يه چند وقتي به دختره ديگه زنگ نزد
تا اينکه بعد از چند روز
توي يه شب سرد
دختره زنگ زد و به پسره گفت که ميخوام ببينمت
و قرار فردا رو گذاشتن
پسره اينقدر خوشحال شده بود
فکر ميکرد که باز دوباره مثل قبله
فکر ميکرد باز وقتي ميره تو پارک توي محل قرار هميشگيشون
دختره مياد و با هم ديگه کلي ميخندن
و بهشون خوش ميگذره
ولي فردا شد
پسره رفت توي همون پارک و توي همون صندلي که قبلا ميشستن نشست
تا دختره اومد
پسره کلي حرف خوب زد
ولي دختره بهش گفت بس کن
ميخوام يه چيزي بهت بگم
و دختره شروع کرد به حرف زدن
دختره گفت من دو سال پيش
يه پسره رو ميخواستم که اونم خيلي منو ميخواست
يک سال تموم شب و روزمون با هم بود
و خيلي هم دوستش دارم
ولي مادرم با ازدواج ما موافق نيست
مادرم تو رو دوست داره
از تو خوشش اومده
ولي من اصلا تو رو دوست ندارم
اين چند وقت هم به خاطر خودت با تو بودم
به خاطر اينکه نميخواستم دلت رو بشکنم
پسره همينطور مثل ابر بهار داشت اشک ميريخت
و دختره هم به حرف هاش ادامه ميداد
دختره گفت تو رو خدا تو برو پي زندگي خودت
من برات دعا ميکنم که خوش بخت بشي
تو رو خدا من رو ول کن
من کسي ديگه رو دوست دارم
اين جمله دختره همينجوري تو گوش پسره ميچرخيد
و براش تکرار ميشد
و پسره هم فقط گريه ميکرد و هيچي نميگفت
دختره گفت من ميخوام به مامانم بگم که
تو رفتي خارج از کشور
تا ديگه تو رو فراموش کنه
تو هم ديگه نه به من و نه به خونمون زنگ نزن
فقط دعا کن واسه من تا به عشقم برسم
باز پسره هيچي نگفت و گريه کرد
دختره هم گفت من بايد برم
و دوباره تکرار کرد تو رو خدا منو ديگه فراموش کن
و رفت
پسره همين طور داشت گريه ميکرد
و دختره هم دور ميشد
تا اينکه پسره رفت و براي اولين بار تو زندگيش سيگار کشيد
فکر ميکرد که ارومش ميکنه
همينطور سيگار ميکشيد دو ساعت تمام
و گريه ميکرد
زير بارون
تا اينکه شب شد و هوا سرد شد و پسره هم بلند شد و رفت
رفت و توي خونه همش داشت گريه ميکرد
دو روز تموم همينجوري گريه ميکرد
زندگيش توي قطره هاي اشکش خلاصه شده بود
تازه ميفهميد که خودش يه روزي به يکي که داشت براي عشقش گريه ميکرد
خنديده بود
و به خاطر همون خنده بود که الان خودش داشت گريه ميکرد
پسره با خودش فکر کرد که به هيچ وجه نميتونه دختره رو فراموش کنه
کلي با خودش فکر کرد
تا اينکه يه شب دلش رو زد به دريا
و رفت سمت خونه دختره
ميخواست همه چي رو به مادر دختره بگه
اگه قبول نميکرد ميخواست به پاي دختره بيافته
ميخواست هرکاري بکنه تا عشقش رو ازش نگيرن
وقتي رسيد جلوي خونه دختره
سه دفعه رفت زنگ بزنه ولي نتونست
تا اينکه دل رو زد به دريا و زنگ زد
زنگ زد و برارد دختره اومد پايين
و گفت شما
پسره هم گفت با مادرتون کار دارم
مادر دختره و خود دختره هم اومدن پايين
مادر دختره خوشحال شد و پسره رو دعوت کرد به داخل
ولي دختره خوشحال نشد
وقتي پسره شروع کرد به حرف زدن با مادره
داداش دختره عصباني شد و پسره رو زد
ولي پسره هيچ دفاعي از خودش نکرد
تا اينکه مادر دختره پسره رو بلند کرد و خون تو صورتش رو پاک کرد
و پسره رو برد اون طرف و با گريه بهش گفت
به خاطر من برو اگه اينجا باشي ميکشنت
پسره هم با گريه گفت من دوستش دارم
نميتونم ازش جدا باشم
باز دوباره برادر دختره اومد و شروع کرد پسره رو زدن
پسره باز دوباره از خودش دفاع نکرد
صورت پسره پر از خون شده بود
و همينطور گريه ميکرد
تا اينکه مادر دختره زورکي پسره رو راهي کرد سمت خونشون
پسره با صورت خوني و چشم هاي گريون توي خيابون راه افتاد
و فقط گريه ميکرد
اون شب رو پسره توي پارک و با چشم هاي گريون گذروند
مادره پسره اون شب
به همه بیمارستان های اون شهر سر زده بود
به خاطر اینکه پسرش نرفته بود خونه
ولی فرداش پسرش رو زیر بارون با لباس خیس و صورت خونی بی هوش توی پارک پیدا کرد
پسره دیگه از دختره خبری پیدا نکرد
هنوز هم وقتی یاد اون موقع میافته چشم هاش پر از اشک میشه
و گریه میکنه
هنوز پسره فکر میکنه که دختره یه روزی میاد پیشش
و تا همیشه برای اون میشه
هنوز هم پسره دختره رو بیشتر از خودش دوست داره
الان دیگه پسره وقتی یکی رو میبینه که داره برای عشق گریه میکنه دیگه بهش نمیخنده
بلکه خودش هم میشینه و باهاش گریه میکنه
پسره دیگه از اون موقع به بعد عاشق هیچکس نشده خسته و دل مرده....
این بود تموم قصه زندگی این پسر منبع=http://forum.irantrack.com![]()
![]()
دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! مجید تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. مجید مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! مجید من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.![]()
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزي قادر به ديدن باشم
حتي اگر فقط براي يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس **** گاه تو خواهم شد »
و چنين شد که آمد آن روزي
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسي کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومي است که مرا رها نمي کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسري با او نيست
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالي که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشي »![]()
| قالب وبلاگ : قالب وبلاگ |



